این نوشته بخش سوم از یک مجموعه است. در بخش اول با مرد جوانی آشنا شدیم که حملههای پانیک و تنفس تند داشت و میترسید «دیوانه شود». در بخش دوم دیدیم که پشت این علائم، خشم و سوگی قدیمی نسبت به پدری بود که وقتی او ده ساله بود کمکم از زندگیاش رفت.
بخش سوم مقالهی توفیق سعید و همکارانش (۱۹۹۸) عنوان «دسترسی مستقیم» را دارد. این بار سراغ کسی میرود که در تمام جلسه حاضر بود، اما کمتر از همه دربارهاش حرف زده شد: مادر. این نوشته شرح همین بخش است و نشان میدهد چطور یک خانوادهی از هم پاشیده، بیآنکه کسی متوجه شود، جای هر کس را در زندگی دیگری عوض میکند.
«زن زندگی تو اینجا کیست؟»
بخش دوم با یک پرسش تمام شد. مرد جوان فقط در شهری که پدرش به آن رفته بود رابطهی عاشقانه داشت، و در شهر خودش هرگز. درمانگر میپرسد: پس زن زندگی تو در این شهر کیست؟ جواب این است: «مادرم، خواهرم، مادربزرگم».
وقتی درمانگر از رابطه با مادر میپرسد، تصویر اول کاملاً مثبت است: مادر «همیشه پشتم بوده»، «همهچیز را به او میگویم»، «نمیدانم این پنج هفته بدون او چه میکردم». نویسندگان همینجا اشاره میکنند که این جملهها، در کنار گرمیشان، از یک وابستگی خبر میدهند که بعدتر در جلسه آشکار میشود.
حافظهای که فقط دربارهی مادر از کار میافتد
درمانگر از او میخواهد مادرش را توصیف کند، اول امروز و بعد در کودکی. آنچه پیش میآید یکی از آموزندهترین قسمتهای مقاله است. این مرد جوان جزئیات بازی با پدرش را در پنج سالگی به یاد داشت: هاکی، کشتی گرفتن، سگشان. اما وقتی نوبت به مادر میرسد، همهچیز مبهم میشود: «یادم نیست»، «فکر کنم»، «از روی عکسها میدانم».
درمانگر این را با آرامش اما پیگیر به او نشان میدهد: تو تا هجده سالگی با مادرت زندگی کردی، و حالا فقط از روی عکسها میتوانی بگویی چه شکلی بود؟ «هر بار که به مادرت میرسیم، حافظهات از کار میافتد.»
این همان چیزی است که در رواندرمانی پویشی به آن مقاومت میگوییم. فراموشیای که دقیقاً در یک ناحیهی عاطفی خاص اتفاق میافتد، تصادفی نیست. ذهن جایی را پنهان میکند که احساسهای پرگناه در آن جمع شدهاند.
ترس از مرگ مادر
در ادامه، مرد جوان خودش خاطرهای را پیش میکشد. زمستانی که پدرش رفت، مادرش ذاتالریهی سختی گرفت. سه هفته روی کاناپه خوابیده بود، نمیتوانست از پلهها بالا برود، و همهی فامیل دورش جمع بودند. پسرک ده ساله فکر میکرد مادرش میمیرد.
درمانگر جملهای میگوید که همهچیز را کنار هم میگذارد: «پدرت را از دست داده بودی و نزدیک بود مادرت را هم از دست بدهی.» مرد جوان بغض میکند.
بعد معلوم میشود این ترس هنوز با اوست. یک سال پیش، مادرش با درد بازو و قفسهی سینه به اتاقش آمد و او مطمئن بود سکتهی قلبی است (نبود). از آن به بعد، فکرهای مزاحمی دارد که مادرش در جاده تصادف میکند یا ناگهان میمیرد. دربارهی برادر و خواهرش چنین فکری ندارد؛ فقط دربارهی مادر.
این نکته برای کسانی که با فکرهای وسواسی دربارهی مرگ عزیزانشان دستوپنجه نرم میکنند مهم است. از نگاه رواندرمانی پویشی، چنین فکرهایی اغلب نشانهی عشق زیاد به تنهایی نیستند. معمولاً عشق و خشمی همزمان پشتشان است که هیچکدام راهی برای بیان پیدا نکردهاند.
برادری که جای او را گرفت
درمانگر بعد به سالهای اول برمیگردد. مرد جوان تا پنج شش سالگی نزدیکترین فرزند به پدر بود. اما از هفت هشت سالگی، برادر کوچکترش «جانی پسر بابا» شد. پدر او را با خودش اینجا و آنجا میبرد.
وقتی درمانگر میپرسد چه احساسی نسبت به برادرش داشت، اولین جواب انکار است: «آن موقع ناراحت نبودم، فکر کنم…». بعد میگوید: «برادرها با هم دعوا میکنند، این عادی است.» و بعد، با فشار درمانگر، اعتراف میکند که هر وقت برادرش «پایش را از گلیمش درازتر میکرد» او را میزد، «البته هیچوقت توی صورت نه».
این جملهی کوچک، تکهای از پازل بخش دوم را سر جایش میگذارد. در بخش دوم شنیده بودیم که در یک دعوای نوجوانی، میخواست به صورت پسری بزند، اما به سینهاش زد و آخر سر خودش کتک خورد. نویسندگان حالا این را به برادر وصل میکنند: خشم نسبت به برادر روی آن پسر جابهجا شده بود، و کتک خوردن راهی بود برای آرام کردن احساس گناهی که از همین خشم میآمد.
اگر حملههای پانیک یا فکرهای مزاحم دربارهی مرگ عزیزانتان دارید و نمیدانید از کجا میآیند، در یک جلسهی آشنایی رایگان ۱۵ دقیقهای با هم حرف میزنیم که درمان از کجا شروع شود.
بوسهی شببخیری که قطع شد
شاید مهمترین لحظهی این بخش، یک خاطرهی خیلی ساده باشد. وقتی درمانگر میپرسد آیا مادرش اهل در آغوش گرفتن بود، اول میگوید نه. اما بعد چیزی یادش میآید: تا وقتی پدرش خانه بود، هر شب مادرش را میبوسید و شببخیر میگفت. بعد از رفتن پدر، این بوسه قطع شد.
درمانگر روی همین تناقض میایستد. انتظار طبیعی این است که پسری که پدرش را از دست داده، به مادرش نزدیکتر شود. چرا برعکس شد؟ مرد جوان اول میگوید «همه غمگین بودیم»، بعد «یادم نیست»، و بعد «حتماً بغلم میکرد، مطمئنم».
نویسندگان این دوری را نشانهی خشمی پنهان نسبت به مادر میدانند: خشمی که به فروپاشی خانواده و رفتن پدر گره خورده است. و این خشم، مثل خشم نسبت به پدر، با سکوت و فاصله گرفتن پنهان شده است، نه با فریاد.
«رویارویی مستقیم»: وقتی درمانگر انتخاب را به خود بیمار میسپارد
اینجا مقاومت دوباره بالا میگیرد و درمانگر از مداخلهای استفاده میکند که در ISTDP دوانلو به آن «رویارویی مستقیم با مقاومت» (Head-on Collision) میگویند. خلاصهی حرفش این است: تو بیست و سه سال داری، راه درازی آمدهای که مشکلت را حل کنی. اگر هر بار که به مادرت میرسیم ذهنت مهآلود شود، به ریشه نمیرسیم و تو به همان زندگی محدود و پر از قرص برمیگردی. میخواهی این کار را با خودت بکنی؟
نکتهی ظریف این مداخله این است که درمانگر بیمار را مجبور نمیکند. او تصمیم را کامل در دست خود بیمار میگذارد: «اگر بخواهی…» و «اگر نخواهی…». مرد جوان جواب میدهد: «نمیخواهم اینطور زندگی کنم». و از این لحظه، حرف زدنش دربارهی مادر آزادتر میشود.
دسترسی مستقیم: نقشهی پنهان یک خانواده
بعد از این رویارویی، مرد جوان خودش از وابستگیاش به مادر میگوید، و از اینکه مادرش همیشه کوتاه میآید و با اصرار هر چیزی را میدهد. برای اولین بار اعتراف میکند که بارها از مادرش عصبانی بوده، و راه بیان خشمش «قهر و حرف نزدن» بوده است. همان الگویی که با پدرش هم داشت.
و بعد جملهای میگوید که نویسندگان آن را لحظهی «دسترسی مستقیم» میدانند: «فکر میکردم باید پدر خانه باشم.» بعد از رفتن پدر، او جای پدر را گرفت: برادرهایش را تنبیه میکرد و مرد خانه شد. اما وقتی درمانگر میپرسد پدر بودن برای مادرش چه معنایی داشت، کمکم میفهمد که این جایگاه بار سنگینی از احساس گناه با خود دارد.
این همان مثلثی است که روانکاوی از فروید به این طرف دربارهاش حرف زده است (برای آشنایی بیشتر، عقدهی ادیپ چیست؟ را ببینید). شاید به همین دلیل است که او در شهر مادرش هیچ زنی را به زندگیاش راه نمیدهد. به تعبیر درمانگر: «در قلمرو مادرت، کدام زن جرئت میکند نزدیک شود؟»
این بخش چه چیزی به ما یاد میدهد؟
- فراموشی انتخابی، نشانی از احساس است. وقتی کسی از یک نفر یا یک دورهی زندگیاش تقریباً هیچ چیز به یاد ندارد، اغلب احساسهای پرگناهی در همانجا پنهان شدهاند.
- خشم همیشه داد و فریاد نیست. قهر، سکوت، فاصله گرفتن و دریغ کردن محبت هم شکلهای رایج بیان خشماند.
- فکرهای مزاحم دربارهی مرگ عزیزان معمولاً یکلایه نیستند. پشت آنها اغلب ترکیبی از عشق، وابستگی و خشمی بیاننشده است.
- کودکی که جای پدر را میگیرد، بهای سنگینی میپردازد. «مرد خانه شدن» در ده سالگی میتواند سالها بعد به شکل پانیک، وابستگی و ناتوانی در رابطهی عاشقانه برگردد.
در رویکرد D-ISTDP هم همین مسیر را دنبال میکنیم: از علامت به احساس، و از احساس به رابطهای که آن را شکل داده است. هدف، سرزنش پدر یا مادر نیست. هدف این است که مراجع بتواند همهی احساسهایش را تجربه کند تا دیگر لازم نباشد بدنش به جای او حرف بزند.
در بخش بعد
بخش چهارم و پایانی این مجموعه، نقش پدربزرگ مادری را دنبال میکند که بعد از رفتن پدر سرپرستی خانواده را از دور به عهده گرفت، و جمعبندی کامل این جلسهی ارزیابی را ارائه میدهد. برای آشنایی بیشتر با خود پانیک، نوشتهی حمله پانیک چیست؟ را بخوانید.
منبع
Said, T., Rossi, J., Van Oyen, M., & Wint, S. (1998). The treatment of hyperventilation and panic disorder with Davanloo’s intensive short-term dynamic psychotherapy: Part III. Direct access. International Journal of Intensive Short-Term Dynamic Psychotherapy, 12, 51–76.
این نوشته شرح و خوانش مقاله است، نه ترجمهی آن. نقلقولهای کوتاه برای آموزش آمدهاند و حق نشر متن اصلی متعلق به ناشر است.