📅 جلسه‌ی آشنایی رایگان (۱۵ دقیقه)

علائم و اختلالات روانی

پانیک و تنفس تند (۴): سوگی که تمام نشده بود

31 اکتبر 2026 ۸ دقیقه مطالعه بازبینی: 1 نوامبر 2026

پانیک و تنفس تند (۴): سوگی که تمام نشده بود — کتابخانه‌ی دوانلو

این نوشته بخش پایانی یک مجموعه‌ی چهارقسمتی است. در بخش اول با مرد جوانی آشنا شدیم که حمله‌های پانیک و تنفس تند داشت و می‌ترسید «دیوانه شود». در بخش دوم پای پدری به میان آمد که کم‌کم از زندگی‌اش رفت، و در بخش سوم رابطه‌ی پیچیده‌اش با مادر و برادر کوچک‌ترش روشن شد.

بخش چهارم مقاله‌ی توفیق سعید و همکارانش (۱۹۹۸) عنوان «گشودن نهایی ناخودآگاه» را دارد و یک کشف غافلگیرکننده در آن هست: آخرین تکه‌ی پازل، نه پدر و نه مادر، بلکه پدربزرگ است. و موضوع اصلی این بخش، سوگ است: سوگی که تمام نشده بود و به شکل پانیک خودش را نشان می‌داد.

سوگ عادی و سوگ گیرکرده

نویسندگان پیش از رفتن سراغ ادامه‌ی جلسه، مروری بر نظریه‌های کلاسیک سوگ می‌کنند. فروید در «سوگ و مالیخولیا» (۱۹۱۷) سوگ را واکنش به از دست دادن یک عزیز می‌دانست و گفت برای این‌که سوگ به سرانجام برسد، باید خاطره‌ها و امیدهایی که ما را به آن آدم وصل کرده‌اند دوباره زنده و تجربه شوند. اریک لیندمن هم در مقاله‌ی مشهورش (۱۹۴۴) نشانه‌های سوگ حاد را توصیف کرد: موج‌های ناراحتی بدنی مثل گرفتگی گلو، تنگی نفس و نیاز به آه کشیدن، اشتغال ذهنی با تصویر فرد ازدست‌رفته، احساس گناه، و تحریک‌پذیری.

دقت کنید: تنگی نفس و آه کشیدن، جزو نشانه‌های بدنی سوگ‌اند. همان نشانه‌هایی که این مرد جوان، به شکل حمله‌ی تنفس تند، تجربه می‌کرد.

دوانلو هم در کار بالینی خودش ویژگی‌هایی برای سوگ برشمرده است، از جمله احساس گناه به خاطر خشم نسبت به فرد ازدست‌رفته، خشم از این‌که «رفت»، و زنده شدن تعارض‌ها و فقدان‌های قدیمی. او زمینه‌هایی را هم نام می‌برد که احتمال گیر کردن سوگ را بیشتر می‌کنند. دو مورد مهمش این‌هاست:

  • رابطه‌ی بسیار دوسوگرا با فرد ازدست‌رفته، یعنی عشق و خشم هم‌زمان
  • مرگ ناگهانی و غیرمنتظره

از نگاه دوانلو، مرز سوگ عادی و سوگ آسیب‌زا نسبی است و به شدت این ویژگی‌ها بستگی دارد. برای آشنایی بیشتر با این تفاوت، نوشته‌ی سوگ حل‌نشده چیست؟ را بخوانید.

پدربزرگی که جای پدر را گرفت

در پایان بخش سوم، درمانگر سراغ پدربزرگ مادری رفت، کسی که بعد از رفتن پدر، از دور سرپرستی خانواده را به عهده گرفت. مرد جوان او را «مردی قوی» توصیف می‌کند که «اگر چیزی می‌گفت، همیشه انجامش می‌دادی»، و پدربزرگ و مادربزرگش را «مهربان‌ترین آدم‌هایی که ممکن است ببینی».

کم‌کم معلوم می‌شود که بعد از رفتن پدر، او بسیاری از آخر هفته‌ها را پیش پدربزرگش می‌گذراند. به تعبیر نویسندگان، پدربزرگ عملاً جای پدر را گرفته بود.

نویسندگان این‌جا نکته‌ای ظریف را توضیح می‌دهند. وقتی کسی که نسبت به پدرش خشمی عمیق دارد، جای او را با فرد دیگری پر می‌کند، این نزدیکی تازه در لایه‌های ناخودآگاه با احساس گناه همراه می‌شود. از طرف دیگر، بخشی از او از پدربزرگ هم دلخور است، چون انگار فرصت نزدیک‌تر شدن به پدر واقعی را از او گرفته است. این ترکیب عشق، خشم و گناه، زمینه‌ای است که اگر پدربزرگ بمیرد، سوگ را گیر می‌اندازد.

مرگ ناگهانی

و همین اتفاق افتاده بود. مرد جوان، بی‌آن‌که کسی بپرسد، می‌گوید: «پارسال مُرد.» سکته‌ی قلبی، ناگهانی. مادربزرگش فقط یک دقیقه بیرون رفته بود و وقتی برگشت، تمام شده بود. این ماجرا فقط یک سال پیش، در ماه اکتبر، اتفاق افتاده بود.

به یاد بیاورید: در بخش سوم دیدیم که این مرد جوان فکرهای مزاحمی داشت که مادرش با سکته‌ی قلبی می‌میرد. حالا روشن می‌شود این ترس از کجا آمده است.

اگر بعد از فقدان یک عزیز، به‌جای غم، اضطراب، بی‌حسی یا علائم بدنی سراغتان آمده، در یک جلسه‌ی آشنایی رایگان ۱۵ دقیقه‌ای با هم حرف می‌زنیم که درمان از کجا شروع شود.

📅 جلسه‌ی آشنایی رایگان (۱۵ دقیقه)

تبدیل سوگ گیرکرده به سوگ زنده

در روش دوانلو، تبدیل سوگ آسیب‌زا به یک واکنش سوگ حاد، نشانه‌ی «گشودن نهایی» ناخودآگاه در این نوع جلسه است. یعنی به بیمار فرصت داده می‌شود غم را طوری تجربه کند که انگار مرگ همین دیروز اتفاق افتاده است.

تکنیکی که برای این کار به کار می‌رود «مرور جزءبه‌جزء» آخرین بخش زندگی با فرد ازدست‌رفته است. درمانگر صحنه‌ها را یکی‌یکی و با جزئیات بازسازی می‌کند. پرسش‌هایش ساده و ملموس‌اند: «کجا نشسته بودی؟»، «او روی صندلی گهواره‌ای بود؟»، «درباره‌ی چه حرف می‌زدید؟».

مرد جوان آخرین دیدارشان را به یاد می‌آورد: او روی کاناپه نشسته بود، پدربزرگ روی صندلی گهواره‌ای‌ای که برایش خریده بودند، و درباره‌ی بیس‌بال حرف می‌زدند. همین‌جا موجی از غم او را می‌گیرد.

بعد درمانگر سراغ روز مرگ، دیدن پیکر و مراسم خاکسپاری می‌رود. مرد جوان گریه می‌کند و جمله‌ای می‌گوید که برای بسیاری از سوگواران آشناست: «کاش یادم بود آخرین بار چطور خداحافظی کردیم.»

بعد اعتراف می‌کند که پدربزرگ هنوز در ذهنش زنده است: «گاهی فکر می‌کنم زنده است و هنوز دارم با او حرف می‌زنم، و گاهی او را در تابوت می‌بینم.» این همان اشتغال ذهنی با تصویر فرد ازدست‌رفته است که لیندمن توصیف کرده بود.

اولین حمله‌ی پانیک کِی بود؟

بعد از این موج غم، درمانگر یک پرسش ساده می‌پرسد: اولین حمله‌ی تنفس تند کِی بود؟ جواب: تابستان گذشته، سر کار، بعد از یک مسمومیت غذایی. چشمش تار شد، سرش گیج رفت و دست‌هایش مور مور شد. اولین فکرش این بود که «چیزی در سرم هست». آزمایش‌ها همه طبیعی بودند، اما حمله‌ها ادامه پیدا کردند.

درمانگر می‌پرسد: این چند ماه بعد از مرگ پدربزرگ بود؟ جواب: هشت نه ماه.

این لحظه، لحظه‌ی کنار هم گذاشتن همه‌ی تکه‌هاست. نویسندگان مرگ ناگهانی پدربزرگ را عامل شروع حمله‌ها می‌دانند: مرگ کسی که جای پدر را گرفته بود، خشمی را بیدار کرد که «چرا حالا رفت و تنهایم گذاشت؟»، و این خشم، خشم قدیمی نسبت به پدر و مادر را هم دوباره زنده کرد.

چرا ترس از «دیوانه شدن»؟

در جمع‌بندی، درمانگر توضیحی می‌دهد که شاید کلیدی‌ترین جمله‌ی کل این مجموعه باشد. ترس از دیوانه شدن، در واقع ترس از کنترل نداشتن بر خشم است. و سرگیجه، ضعف، احساس غش کردن و تنفس تند هم کارکردی دارند: آدمی که سرش گیج می‌رود و دارد از حال می‌رود، نمی‌تواند به کسی حمله کند.

به بیان دیگر، علائم پانیک هم مثل افسردگی و گوشه‌گیری، راهی بودند برای مهار خشمی که او سال‌ها با آن کلنجار می‌رفت. و همین علائم، او را خانه‌نشین و وابسته به مادرش کرده بودند، طوری که هیچ زنی نمی‌توانست وارد زندگی‌اش شود.

پایان جلسه: «حالا چیزهایی را می‌بینم که نمی‌دانستم»

وقتی درمانگر می‌پرسد این جلسه را با دیدار قبلی‌اش با روانپزشک مقایسه کند، مرد جوان می‌گوید آن‌جا فقط درباره‌ی علائمش حرف زده بودند، اما این‌جا متوجه احساس‌هایی شده که فکر نمی‌کرد داشته باشد: «فکر نمی‌کردم هیچ احساس مثبتی به پدرم داشته باشم. و فکر نمی‌کردم این‌قدر احساس منفی به مادرم داشته باشم.»

درمانگر پیشنهاد حدود بیست جلسه‌ی هفتگی می‌دهد و صادقانه می‌گوید این مسیر دردناکی است. نویسندگان در پایان می‌نویسند که بیمار جلسه را با این احساس ترک می‌کند که «آزادی‌اش در دست‌های خودش است».

این مجموعه چه چیزی به ما یاد می‌دهد؟

  • پانیک گاهی چهره‌ی سوگ است. نشانه‌های بدنی سوگ، مثل تنگی نفس و آه کشیدن، با نشانه‌های پانیک هم‌پوشانی دارند. وقتی غم راهی برای تجربه شدن پیدا نمی‌کند، ممکن است به شکل حمله‌ی پانیک برگردد.
  • زمان‌بندی علائم مهم است. پرسیدن این‌که «علائم دقیقاً کِی شروع شد و آن موقع چه چیزی در زندگی‌تان اتفاق افتاده بود؟» گاهی کلید اصلی را نشان می‌دهد.
  • فقدان‌ها روی هم انباشته می‌شوند. مرگ پدربزرگ به‌تنهایی این‌همه علامت نمی‌ساخت. آنچه آن را سنگین کرد، فقدان قدیمی‌تر پدر بود که هرگز سوگواری نشده بود.
  • سوگ دوسوگرا سخت‌تر است. وقتی کسی را هم دوست داشته‌ایم و هم از او دلخور بوده‌ایم، رفتنش نه فقط غم، بلکه گناه هم می‌آورد.

در رویکرد D-ISTDP هم در کار با سوگ همین مسیر را دنبال می‌کنیم: کمک می‌کنیم مراجع همه‌ی احساس‌هایش نسبت به فرد ازدست‌رفته را تجربه کند، از جمله عشق، خشم، گناه و غم، تا سوگ بتواند به سرانجام برسد. درباره‌ی این مسیر، نوشته‌ی درمان سوگ و برای شناخت بیشتر پانیک، حمله پانیک چیست؟ را بخوانید.

اگر می‌خواهید چهره‌ی دیگری از پانیک را ببینید، مجموعه‌ی بعدی را بخوانید: پانیک در ISTDP دوانلو (۱): مردی که بدون «عصا» می‌ترسید.

منبع

Said, T., Rossi, J., Van Oyen, M., & Witt, S. (1998). The application of Davanloo’s intensive short-term dynamic psychotherapy to a patient with attacks of anxiety and hyperventilation: Part IV. The final unlocking of the unconscious. International Journal of Intensive Short-Term Dynamic Psychotherapy, 12, 209–229.

این نوشته شرح و خوانش مقاله است، نه ترجمه‌ی آن. نقل‌قول‌های کوتاه برای آموزش آمده‌اند و حق نشر متن اصلی متعلق به ناشر است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر بخوانید

مقالات مرتبط

📅 جلسه‌ی آشنایی رایگان (۱۵ دقیقه)
آیکون پشتیبانی
تماس با من
بستن
طراحی سایت: ققنوس وب