📅 جلسه‌ی آشنایی رایگان (۱۵ دقیقه)

علائم و اختلالات روانی

پانیک و تنفس تند (۲): پدری که رفت؛ عشق، خشم و سوگ

30 اکتبر 2026 ۸ دقیقه مطالعه

پانیک و تنفس تند — نمونه‌ی بالینی ISTDP دوانلو، بخش ۲

در بخش اول این مجموعه با مرد جوانی آشنا شدیم که حمله‌های پانیک و تنفس تند داشت و می‌ترسید «دیوانه شود». در جلسه‌ی ارزیابی معلوم شد پشت این ترس، ترس از دست دادن کنترل بر خشمش است، و وقتی آن خشم در امنیت جلسه به زبان آمد، موجی از احساس گناه و غم بیرون آمد.

بخش دوم مقاله‌ی توفیق سعید و همکارانش (۱۹۹۸) ادامه‌ی همان جلسه است. این بار پای کسی به میان می‌آید که در بخش اول تقریباً غایب بود: پدر. این نوشته شرح همین بخش است و نشان می‌دهد چطور یک فقدان قدیمی، سال‌ها بعد، به شکل علائم بدنی، افسردگی و حتی شکست‌های تکراری در زندگی درمی‌آید.

پدری که در فهرست نبود

در بخش اول، وقتی درمانگر پرسید آدم‌های دور و برش چه کسانی‌اند، مرد جوان از مادر، خواهر و دوستانش نام برد. پدر در این فهرست نبود. نویسندگان همین غیبت را مهم می‌دانند: وقتی کسی از زندگی‌مان حذف می‌شود، گاهی از حرف‌هایمان هم حذف می‌شود.

وقتی درمانگر بالاخره از پدر می‌پرسد، اولین جمله‌ی او این است: «با پدرم بدتر می‌شد.» یعنی خشمش نسبت به پدر از خشمش نسبت به مادر و خواهر هم شدیدتر بود. وقتی این خشم، باز هم در قالب تصور و کلام، به اوج خود می‌رسد، او آه عمیقی می‌کشد و نفسش بند می‌آید. همان الگوی بخش اول تکرار می‌شود: پشت خشم، غم.

دو احساس هم‌زمان

درمانگر در این لحظه چیزی را به زبان می‌آورد که شاید مهم‌ترین جمله‌ی این بخش باشد: «این‌جا دو نوع احساس هست.» و ادامه می‌دهد که اگر همه‌ی احساس او نسبت به پدرش منفی بود، چرا با فکر از دست دادنش اشک در چشمش جمع شده است؟

مرد جوان آرام می‌گوید: «شاید همه‌اش منفی نیست.» و بعد، با غمی عمیق، از کودکی‌اش حرف می‌زند: پنج یا شش ساله بود، با پدرش در حیاط بازی می‌کرد، هاکی بازی می‌کردند، کشتی می‌گرفتند، پدرش گاهی او را با خودش سر کار می‌برد و بغلش می‌کرد. به گفته‌ی خودش: «رابطه‌مان نزدیک بود. همه‌ی خانواده نزدیک بودیم.»

این همان چیزی است که در روان‌درمانی پویشی به آن دوسوگرایی می‌گوییم: عشق و خشم نسبت به یک نفر، هم‌زمان. همین هم‌زمانی است که خشم را این‌قدر دردناک و ترسناک می‌کند.

فقدان: پدری که کم‌کم رفت

بعد ماجرای رفتن پدر روشن می‌شود. وقتی او ده ساله بود، پدرش برای کار به شهر دیگری رفت. اول هر آخر هفته برمی‌گشت، بعد هر ماه، بعد هر شش ماه، بعد فقط کریسمس، و بعد دیگر برنگشت. معلوم شد پدر در آن شهر با زن دیگری زندگی می‌کند.

درمانگر می‌پرسد: «یعنی پدرت در زندگی‌ات مُرد؟» و جواب این است: «تقریباً، بله. دیگر هیچ‌وقت نبود.»

این‌جا درمانگر سه احساس را کنار هم می‌گذارد و آن‌ها را برای مرد جوان روشن می‌کند:

  • خشم: بخشی از تو از این‌که این‌طور رهایت کرد خشمگین است.
  • عشق و حسرت: بخش دیگری از تو هنوز آن سال‌های خوب را می‌خواهد.
  • گناه و سوگ: و همین کنار هم بودن عشق و خشم است که کار را این‌قدر دردناک می‌کند.

جمله‌ی خود مرد جوان در این لحظه خلاصه‌ی همه‌ی ماجراست: «کاش هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود، ولی آرزو کردن فایده ندارد، چون اتفاق افتاد.»

اگر فقدان یا رفتن کسی سال‌هاست با شماست و نمی‌دانید با خشم و دلتنگی‌تان چه کنید، در یک جلسه‌ی آشنایی رایگان ۱۵ دقیقه‌ای با هم حرف می‌زنیم که درمان از کجا شروع شود.

📅 جلسه‌ی آشنایی رایگان (۱۵ دقیقه)

وقتی گریه و افسردگی جای خشم را می‌گیرند

یکی از آموزنده‌ترین قسمت‌های این بخش، ماجرایی است که مرد جوان از دو سال پیش تعریف می‌کند. آن زمان برای پدرش کار می‌کرد. پدرش با او تند شد و تقریباً او را به دعوا دعوت کرد. او خشمگین بود و می‌خواست پدرش را بزند، اما چه کرد؟ به اتاقش رفت و گریه کرد.

درمانگر با حوصله و چند بار پشت سر هم این ارتباط را روشن می‌کند: تو از پدرت خشمگین بودی، این خشم برایت ترسناک بود، پس به اتاقت رفتی، افسرده شدی و گریه کردی. گریه و افسردگی راهی بود برای این‌که هم خودت را از خشمت دور نگه داری و هم پدرت را از خشمت محافظت کنی.

ماجرای دوم هم همین الگو را دارد. پدرش به او گفت «تو هیچ‌وقت دانشگاه نمی‌روی». او خشمگین شد، اما فقط بغض کرد. مرد جوان می‌گوید هرگز به این شکل به آن فکر نکرده بود.

این ایده برای بسیاری از مراجعان آشناست: گاهی غمی که فکر می‌کنیم «فقط افسردگی» است، در واقع راهی است که ذهن با آن خشمی ممنوع را خاموش نگه می‌دارد. درباره‌ی همین موضوع، نوشته‌ی افسردگی فقط غم نیست؛ گاهی خشمی است که به درون برگشته را بخوانید.

بدن، جایی که خشم پنهان می‌شود

نویسندگان به جزئیاتی اشاره می‌کنند که برای فهم پانیک این بیمار مهم است. در همه‌ی تصورهای خشم او، هدف همیشه سر و صورت بود. و بیشتر علائم پانیک او هم در همین ناحیه بود: سرگیجه، سبکی سر، فشار در سر، نفس‌نفس زدن و آه‌های عمیق. از دید نویسندگان، این هم‌پوشانی تصادفی نیست. بدن جایی شده است که خشم و احساس گناه، بی‌آن‌که اسمی داشته باشند، خودشان را نشان می‌دهند.

آن‌ها یادآوری می‌کنند که در این جلسه فقط «نوک کوه یخ» دیده شد. در ادامه‌ی درمان، لایه‌های عمیق‌تر خشم و گناه هم باید تجربه شوند تا علائم واقعاً از میان بروند.

بازنده شدن، به‌عنوان یک الگو

بعد مرد جوان از چند دعوای نوجوانی‌اش تعریف می‌کند. در یکی از آن‌ها، درست قبل از ضربه زدن، با خودش فکر کرده بود که به صورت طرف بزند. اما به سینه‌اش زد، و آخر دعوا خودش کتک خورد. نویسندگان این را نشانه‌ای از نیاز به خودتنبیهی و خودشکنی می‌دانند: الگویی که در آن فرد، بی‌آن‌که بداند، کاری می‌کند که بازنده از آب دربیاید. معمولاً پشت چنین الگویی احساس گناهی است که از خشمی قدیمی می‌آید.

درباره‌ی این الگو، نوشته‌ی چرا درست وقتی همه‌چیز خوب پیش می‌رود، خرابش می‌کنم؟ را هم ببینید.

دو شهر، دو زندگی

در پایان این بخش، نکته‌ای کوچک و بسیار معنادار پیدا می‌شود. مرد جوان می‌گوید فکر نمی‌کند خوش‌قیافه باشد و دخترها از او خوششان نمی‌آید. اما بعد معلوم می‌شود در همان شهری که پدرش به آن رفته بود، چند ماه دوست‌دختر داشته است. در شهر خودش، جایی که با مادر و خواهرش زندگی می‌کند، هرگز.

درمانگر این دو را کنار هم می‌گذارد: پدرت به آن شهر رفت و زنی پیدا کرد. تو هم در آن شهر توانستی رابطه داشته باشی. اما این‌جا نه. وقتی می‌پرسد «پس زن زندگی‌ات این‌جا کیست؟»، جواب می‌آید: «مادرم، خواهرم، مادربزرگم.» این ردّی است که در بخش‌های بعدی مقاله دنبال می‌شود.

این بخش چه چیزی به ما یاد می‌دهد؟

  • فقدان‌های قدیمی تمام نمی‌شوند، فقط شکلشان عوض می‌شود. پدری که وقتی پسر ده ساله بود کم‌کم رفت، سیزده سال بعد در قالب پانیک، افسردگی و ترس از دیوانه شدن حاضر است.
  • عشق و خشم با هم می‌آیند. خشم از کسی که دوستش داشته‌ایم، همیشه با احساس گناه همراه است. همین گناه است که خشم را ترسناک می‌کند و آن را به زیر زمین می‌برد.
  • بعضی غم‌ها دفاع‌اند. گریه‌ای که جای خشم را می‌گیرد با گریه‌ی سوگ فرق دارد. درمان کمک می‌کند این دو از هم جدا شوند.
  • درمانگر فقط احساس را بیرون نمی‌کشد، آن را معنا هم می‌کند. نویسندگان تأکید دارند که بعد از هر گشایش، باید با مراجع مرور کرد چه اتفاقی افتاد. این مرور به مراجع کمک می‌کند ارتباط میان احساس‌ها و علائمش را خودش ببیند. به گفته‌ی آن‌ها، اگر این مرحله جا بیفتد، مقاومت دوباره برمی‌گردد.

در رویکرد D-ISTDP هم همین مسیر را دنبال می‌کنیم: با مراجع از علامت به احساس می‌رویم، از احساس به رابطه‌ای که آن را ساخته، و در هر قدم آنچه دیده شده را با هم مرور می‌کنیم.

در بخش‌های بعد

بخش سوم و بخش چهارم این مجموعه، احساس‌های این مرد جوان نسبت به مادرش را دنبال می‌کنند و نشان می‌دهند چطور «دسترسی مستقیم» به ناخودآگاه در همین جلسه شکل گرفت.

منبع

Said, T., Rossi, J., Van Oyen, M., & Wint, S. (1998). The treatment of hyperventilation and panic disorder with Davanloo’s intensive short-term dynamic psychotherapy: Part II. Partial unlocking of the unconscious. International Journal of Intensive Short-Term Dynamic Psychotherapy, 12, 27–49.

این نوشته شرح و خوانش مقاله است، نه ترجمه‌ی آن. نقل‌قول‌های کوتاه برای آموزش آمده‌اند و حق نشر متن اصلی متعلق به ناشر است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر بخوانید

مقالات مرتبط

📅 جلسه‌ی آشنایی رایگان (۱۵ دقیقه)
آیکون پشتیبانی
تماس با من
بستن
طراحی سایت: ققنوس وب