ثبت وقت جلسه

دسته‌بندی نشده

چرا آدم‌ها برایم یا کاملاً خوب‌اند یا کاملاً بد؟

9 اکتبر 2026 ۹ دقیقه مطالعه

الگویی هست که خیلی‌ها تجربه‌اش کرده‌اند ولی کمتر دربارهٔ آن حرف می‌زنند، چون گفتنش خجالت‌آور است: کسی وارد زندگی‌تان می‌شود و در نظرتان فوق‌العاده است. بهترین دوست، بهترین شریک، بهترین درمانگر، بهترین استاد. احساس می‌کنید بالاخره کسی را پیدا کرده‌اید که می‌فهمد.

و بعد یک اتفاق کوچک می‌افتد. دیر جواب می‌دهد. حرفی می‌زند که انتظارش را نداشتید. و ناگهان همه‌چیز می‌چرخد: «من اشتباه می‌کردم. این آدم هم مثل بقیه است.» تحسین جای خودش را به بی‌اعتمادی یا حتی تحقیر می‌دهد — گاهی ظرف چند ساعت.

بعدها که آرام می‌شوید، خودتان هم از شدت این چرخش تعجب می‌کنید. و معمولاً نتیجه می‌گیرید که «من آدم سختگیری‌ام» یا «من نمی‌توانم به کسی اعتماد کنم».

می‌خواهم توضیح دقیق‌تری بدهم.

این الگو اسم دارد: دوپاره‌سازی

در روان‌پویشی به این سازوکار دوپاره‌سازی (splitting) می‌گویند، و دو چهرهٔ آن آرمانی‌سازی (idealization) و بی‌ارزش‌سازی (devaluation) است.

کار این سازوکار این است: به‌جای اینکه یک آدم را با خوبی‌ها و بدی‌هایش هم‌زمان نگه دارد، او را به دو نسخهٔ خالص تقسیم می‌کند — یکی تماماً خوب، یکی تماماً بد. و بین این دو جابه‌جا می‌شود.

چرا ذهن این کار را می‌کند؟ چون نگه‌داشتن احساس‌های متضاد نسبت به یک نفر، سخت‌ترین کار هیجانی است. اینکه کسی را دوست داشته باشید و هم‌زمان از او عصبانی باشید، نیاز به ظرفیتی دارد که در کودکی ساخته می‌شود — و اگر شرایط اجازه نداده باشد، ساخته نمی‌شود.

چرا نگه‌داشتن دو احساس متضاد این‌قدر سخت است؟

کودکی را تصور کنید که به مادرش وابسته است و از او عصبانی هم هست. اگر محیط امن باشد، یاد می‌گیرد که می‌شود از کسی عصبانی بود و او را از دست نداد. خشم، رابطه را نابود نمی‌کند.

ولی اگر هر بار که خشمش را نشان داد با قهر، تنبیه یا فروپاشی والد روبه‌رو شده باشد، یاد می‌گیرد: خشم یعنی از دست دادن. پس ذهن راه‌حلی پیدا می‌کند — احساس‌ها را از هم جدا نگه می‌دارد. وقتی دوستت دارم، فقط دوستت دارم. وقتی عصبانی‌ام، کلاً بدی.

این راه‌حل در کودکی کارآمد است. در بزرگسالی روابط را خراب می‌کند، چون هیچ آدم واقعی نمی‌تواند تماماً خوب بماند.

کجا شدیدتر می‌شود؟

این الگو همه‌جا یکسان نیست. دقیقاً در جایی شدت می‌گیرد که نیاز بیشتر است:

  • در روابط عاطفی، مخصوصاً در ماه‌های اول.
  • با کسانی که در جایگاه مراقبت یا اقتدار هستند — پزشک، استاد، مربی، رئیس.
  • و بله، در رابطهٔ درمانی.

آخری مهم‌ترین است، چون در اتاق درمان این الگو نه فقط اتفاق می‌افتد، بلکه قابل مشاهده و قابل کار است. دوانلو در صورت‌بندی‌اش از درمان، مرحله‌ای را توصیف می‌کند که در آن احساسات شدید نسبت به درمانگر آشکار می‌شود و بیمار آن‌ها را تجربه می‌کند — و سپس همان الگو در روابط فعلی و گذشته‌اش نشان داده می‌شود. به این می‌گوییم کار روی انتقال.

نکته‌ای که کمتر گفته می‌شود: آرمانی‌سازی هم مشکل است

معمولاً فکر می‌کنیم فقط فاز بی‌ارزش‌سازی مخرب است. ولی در کار بالینی، فاز آرمانی‌سازی خطرناک‌تر است — چون خوشایند است و کسی به آن شک نمی‌کند.

وقتی کسی را کامل می‌بینید:

  • نمی‌توانید از او ناراضی باشید، پس نارضایتی‌تان را سرکوب می‌کنید.
  • خودتان را در مقایسه کوچک می‌بینید.
  • و مهم‌تر: دارید برای سقوط بعدی زمینه می‌چینید، چون هیچ انسانی نمی‌تواند آن تصویر را حفظ کند.

آلن آباس در مقاله‌ای (۲۰۰۴) همین پویایی را در فضای آموزش رواندرمانی توصیف می‌کند: وقتی یک روش یا یک استاد آرمانی می‌شود، نقد ممکن نیست، محدودیت‌ها انکار می‌شوند، و گروه‌ها به اردوگاه‌های مقابل هم تبدیل می‌شوند. او نشان می‌دهد این همان سازوکار روانی است که در روابط فردی کار می‌کند، فقط در مقیاس گروهی. (اگر این موضوع برایتان جالب است، کالت‌های پنهان در روان‌شناسی ایران را هم بخوانید.)

چرا نمی‌شود با منطق درستش کرد

کسانی که این الگو را دارند معمولاً از نظر فکری کاملاً به آن آگاه‌اند. می‌دانند آدم‌ها خاکستری‌اند. می‌توانند دقیق توضیح دهند که انتظارشان غیرواقعی بوده. و باز هم دفعهٔ بعد همان اتفاق می‌افتد.

دلیلش این است که دوپاره‌سازی یک باور نیست که با استدلال عوض شود؛ یک سازوکار تنظیم هیجان است. کارش این است که اضطراب ناشی از نگه‌داشتن دو احساس متضاد را حذف کند — و این کار را در کسری از ثانیه و بیرون از آگاهی انجام می‌دهد.

به همین دلیل، تغییرش از راه فهمیدن نمی‌گذرد. از راه تجربه‌کردن می‌گذرد: تجربهٔ اینکه بشود هم‌زمان از کسی دلخور بود و او را از دست نداد. و این تجربه فقط در یک رابطهٔ واقعی ممکن است، نه در تأمل فردی.

چه چیزی زیر این چرخش پنهان است؟

وقتی در درمان این الگو را دنبال می‌کنیم، تقریباً همیشه به یک نقطه می‌رسیم: خشمی که اجازهٔ بیان نداشته.

فرایندش این است: به کسی نزدیک می‌شوید. نیاز بیدار می‌شود. نیاز، آسیب‌پذیری می‌آورد. آسیب‌پذیری ترسناک است. یک ناکامی کوچک اتفاق می‌افتد و خشم بالا می‌آید. ولی چون تجربهٔ خشم در کنار محبت برایتان ممکن نیست، ذهن راه ساده‌تر را انتخاب می‌کند: طرف مقابل را بد می‌کند. حالا خشم مجاز است، چون دیگر نسبت به کسی که دوستش دارید نیست.

هزینه‌اش این است که رابطه قربانی می‌شود تا هیجان قابل‌تحمل بماند.

هزینه‌ای که این الگو می‌گیرد

وقتی این چرخه سال‌ها ادامه پیدا کند، چند چیز انباشته می‌شود:

  • تاریخچه‌ای از روابط نیمه‌تمام. هر رابطه با شدت شروع شده و با قطع ناگهانی تمام شده، و هیچ‌کدام فرصت پخته‌شدن پیدا نکرده‌اند.
  • بی‌اعتمادی فزاینده. چون هر بار «معلوم شد» طرف مقابل آن آدمی نبوده که فکر می‌کردید، نتیجه‌گیری تدریجی این می‌شود که به هیچ‌کس نمی‌شود اعتماد کرد.
  • تنهایی. نه تنهایی انتخابی، بلکه تنهایی‌ای که از ته‌کشیدن گزینه‌ها می‌آید.
  • و شرم. چون در لحظات آرام، خودتان هم می‌بینید که واکنشتان با اندازهٔ ماجرا جور نبوده.

نکتهٔ مهم این است که هیچ‌کدام از این‌ها نشانهٔ بدجنسی یا کم‌ظرفیتی نیست. این‌ها هزینهٔ یک راه‌حل قدیمی‌اند که دیگر به‌دردنخور شده ولی هنوز خاموش نشده.

در درمان چه کار می‌کنیم؟

  • لحظهٔ چرخش را می‌گیریم. وقتی در جلسه حس کنم نگاهتان به من عوض شد — چه به سمت تحسین، چه به سمت فاصله — همان‌جا متوقف می‌شویم. چون آن لحظه زنده است.
  • احساس واقعی را پیدا می‌کنیم. معمولاً درست قبل از چرخش، یک دلخوری یا ناامیدی کوچک بوده که گفته نشده.
  • ظرفیت تحمل تناقض را می‌سازیم. هدف این است که بتوانید از من ناراضی باشید و رابطه را هم از دست ندهید. این تجربه، در اتاق درمان، بعداً به بیرون منتقل می‌شود.
  • و الگو را به روابط دیگر وصل می‌کنیم — فعلی و گذشته.

این کار با مقاومت گره خورده است، چون خودِ دوپاره‌سازی یک دفاع است و مثل هر دفاعی، وقتی به آن نزدیک می‌شویم، محکم‌تر می‌چسبد.

یک تجربهٔ بالینی

زنی حدوداً بیست‌وهشت‌ساله — جزئیات تغییر کرده — در جلسهٔ دوم گفت: «من تا حالا با هیچ درمانگری این‌قدر راحت نبوده‌ام. حس می‌کنم بالاخره یکی مرا می‌فهمد.»

این جمله خوشایند است و وسوسه‌انگیز است که آدم آن را بپذیرد. ولی در جلسهٔ دوم، کسی هنوز مرا نمی‌شناسد. پس به‌جای تشکر، گفتم: «خوشحالم که اینجا احساس راحتی می‌کنی. ولی می‌خواهم یک چیز را با هم در نظر داشته باشیم — ما تازه دو جلسه است همدیگر را دیده‌ایم. من قطعاً جایی ناامیدت می‌کنم. سؤال این است که آن روز چه اتفاقی می‌افتد.»

آن روز، جلسهٔ نهم رسید. من چند دقیقه دیر شروع کردم. در تمام جلسه کوتاه و رسمی جواب می‌داد. وقتی پرسیدم چیزی شده، گفت «نه، خوبم» — و بعد اضافه کرد: «فقط فکر کنم دارم وقتتان را می‌گیرم.»

همان‌جا ماندیم. اول انکار، بعد توجیه («شما حتماً کار مهم‌تری داشتید»)، و بعد — با اضطراب زیاد — جملهٔ واقعی: «وقتی در را باز نکردید، فکر کردم برایتان مهم نیستم.»

چیزی که آن جلسه اتفاق افتاد ساده ولی تعیین‌کننده بود: او دلخوری‌اش را گفت و من نه رفتم، نه دفاعی شدم، نه تنبیهش کردم. برای اولین بار توانست از کسی ناراضی باشد و رابطه سر جایش بماند.

چند ماه بعد گفت که با خواهرش هم همین کار را کرده — چیزی که به گفتهٔ خودش «در تمام عمرم یک بار هم نشده بود». الگو، نه با تحلیل، بلکه با یک تجربهٔ متفاوت شکسته بود.

چند نشانه

  • روابطتان شروع‌های پرشور و پایان‌های ناگهانی دارند.
  • بعد از قطع رابطه، تصویرتان از طرف مقابل کاملاً منفی می‌شود — انگار هیچ‌وقت خوب نبوده.
  • چند بار درمانگر یا پزشک عوض کرده‌اید و هر بار اولش عالی بوده.
  • وقتی از کسی ناراحت می‌شوید، نمی‌توانید فقط «از آن موضوع» ناراحت باشید؛ کل آدم زیر سؤال می‌رود.
  • بیان مستقیم نارضایتی برایتان تقریباً غیرممکن است — یا سکوت می‌کنید یا منفجر می‌شوید. (چرا روابط نزدیک برایم سخت است؟)

اگر این چرخه را در روابطتان می‌شناسید

جلسهٔ آشنایی ۱۵ دقیقه‌ای رایگان است. همین‌که بتوانید دربارهٔ این الگو با کسی حرف بزنید، خودش قدم اول است.

رزرو وقت جلسهٔ درمان ←

پرسش‌های پرتکرار

آیا این یعنی اختلال شخصیت مرزی دارم؟

نه لزوماً. دوپاره‌سازی در اختلال شخصیت مرزی برجسته است، ولی مختص آن نیست — بسیاری از افراد بدون هیچ اختلال شخصیتی، در روابط نزدیک این الگو را نشان می‌دهند، مخصوصاً وقتی نیاز و آسیب‌پذیری بالا می‌رود. تشخیص کار یک جلسهٔ ارزیابی است، نه یک مقالهٔ اینترنتی.

اگر واقعاً آن آدم بد بوده باشد چه؟

سؤال منصفانه‌ای است. گاهی قضاوت منفی شما کاملاً درست است و فاصله‌گرفتن، سالم‌ترین کار. نشانهٔ تشخیص این است: آیا این چرخش ناگهانی و کامل بود، و آیا تکرارشونده است؟ یک بار فاصله‌گرفتن از آدم آسیب‌زننده، الگو نیست.

می‌شود این را تنهایی درست کرد؟

آگاهی کمک می‌کند ولی معمولاً کافی نیست، چون این الگو دقیقاً در رابطه فعال می‌شود. برای تغییرش به تجربه‌ای در یک رابطهٔ واقعی نیاز است که در آن بتوانید خشم را ابراز کنید و رابطه سر جایش بماند.


منابع این نوشته: Davanloo, H. (1995). Unlocking the Unconscious: Selected Papers of Habib Davanloo, MD. Wiley & Sons. · Abbass, A. (2004). Idealization and Devaluation as Barriers to Psychotherapy Learning. Ad Hoc Bulletin of Short-Term Dynamic Psychotherapy, 8(3).

نوشتهٔ سعید امدادی، رواندرمانگر پویشی با رویکرد D-ISTDP. یادداشت‌های کوتاه بالینی را در اینستاگرام و نوشته‌های حرفه‌ای‌ام را در لینکدین منتشر می‌کنم.

اگر این مطلب حس آشنایی داشت، یک جلسه‌ی ارزیابی بگیرید تا ببینیم D-ISTDP برای شما مناسب است یا نه.
ثبت وقت جلسه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشتر بخوانید

مقالات مرتبط

ثبت وقت جلسه
آیکون پشتیبانی
تماس با من
بستن
طراحی سایت: ققنوس وب